close
تبلیغات در اینترنت
شرح کامل واقعه عاشورا از مقتل لهوف

پایگاه مقاومت بسیج معلم شهید علیجان خدابخشی
مازندران - بابلسر - روستای باقرتنگه
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
تقویم
تاریخ روز

ذكر روز

سخن روز

هواشناسی بابلسر
دانستنیهای تصادفی

جستجو

اطلاعیه های پایگاه شهید خدابخشی و هیات امناء مسجد امام موسی بن جعفر(ع)

برنامه های روزانه و هفتگی مسجد موسی بن جعفر(ع) باقرتنگه (روستای بخش مرکزی شهرستان بابلسر) که با همکاری هیات امناء مسجد امام موسی بن جعفر(ع) و پایگاه شهید خدابخشی برگزار می گردد به قرار زیر می باشد:

1 - برگزاری نماز مغرب و عشاء به صورت جماعت همه روزه.

2 - تلاوت یک صفحه از کلام اله مجید به همراه ترجمه فارسی همه روزه بعد از نماز مغرب و عشاء.

3 - جلسه حلقه صالحین همه هفته روزهای دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشاء به همراه پذیرایی.

4 - دعای توسل همه هفته روزهای سه شنبه بعد از نماز مغرب و عشاء .

5 - برگزاری دعای ندبه همه هفته روزهای جمعه ساعت 6/30 صبح به صرف صبحانه.


خبرهای سیاسی


خبرهای ورزشی


خبرهای تصویری


اخبار استخدامی


خبرهای گوناگون


 

مقتل لهوف معتبرترین و دقیق ترین مقتل در دسترس است. این مقتل از دو مسلک تشیکل شده که مسلک اول درباره وقایع روزهای پیش از عاشورا و مسلک دوم درباره روز عاشورا است. متن مسلک دوم به این شرح است

 راوي گويد: عبيداللّه زبان به دعوت اصحاب خويش برگشود كه با نور چشم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله ، ستيزند وخون آن مظلوم را بريزند. آن بدنهادان نيز متابعت كردند و حلقه فرمانش در گوش نهادند و آن شيطان مردود از قوم خود طلب نمود كه در طاعتش در آيند و زنگ غبار از خاطر بزدايند. آن بي دينان نيز انگشت اطاعت بر ديده نهادند و سر به فرمانش دادند و آن زيانكار از عمر تبهكار، آخرت را به دنياي خود خريدار شد. آن غَدّار نابكار هم دين به دنيا فروخت و فرمان ايالت ري را بياندوخت خواستش كه امير لشكر كند و عهد خدا و رسول صلّي اللّه عليه و آله را بشكند، عمر سعد نيز لبيّكي بگفت و كفر باطني را نتوانست نهفت . با چهار هزار لشكر خونخوار از كوفه بيرون آمد و جنگ فرزند سيّد ابرار و نور ديده حيدر كرّار را مصمّم گرديد. پس از آن ، عبيداللّه بن زياد لشكر پس از لشكر به دنبال آن بدبنياد روانه نمود تا آنكه در روز ششم محرّم الحرام بيست هزار سواره لشكر بي دين بد آئين در كربلا جمع آمدند و كار را بر حسين مظلوم عليه السّلام تنگ گرفتندتا به حدّي كه تشنگي بر خود و اصحابش استيلا يافت.

بقیه در ادامه مطلب .:

 

 

نخستين سخنراني امام عليه السلام در كربلا پس از آن ، امام مظلوم برپاخاست و تكيه بر قائمه شمشير خود نمود و به آواز بلند اين كلمات را ادا فرمود: اي مردم ! شما را به خدا سوگند مي دهم ، آيا مرا مي شناسيد و عارف به حق من هستيد؟ در جواب آن جناب همگي گفتند: بلي تو را مي شناسيم ، تويي فرزند رسول صلّي اللّه عليه و آله و قرة عين البتول كه دختر پيغمبر است . پس تويي سِبْط آن جناب . امام حسين عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مي دانيد كه جدّ بزرگوار من رسولِ پروردگار عالميان است ؟ گفتند: خدا شاهد است كه مي دانيم ! امام عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند، آيا مي دانيد كه جدّه من خديجه بنت خُوَيْلد است و او اوّل زني بود در اين اُمّت كه اسلام را اختيار و تصديق احمد مختار صلّي اللّه عليه و آله نمود؟ گفتند: خدايا تو گواهي كه مي دانيم ! امام عليه السّلام فرمود: شما را به خدا سوگند كه آيا مي دانيد كه حمزه سيدالشهداء عموي پدرم علي بن ابي طالب عليه السّلام است؟ گفتند: خدايا شاهدي كه اين را هم مي دانيم !

امام حسين عليه السّلام فرمود: شما را به خدا قسم مي دهم ، آيا مي دانيد كه جعفر طيّار در بهشت عنبر سرشت ، عموي من است ؟ گفتند: خداوندا ما مي دانيم كه چنين است ! باز آن امام برگزيده خداوند بي نياز به آن گروه ستم پرداز، فرمود: شما را به خدا سوگند كه مي دانيد اين شمشيري كه در ميان بسته ام همان شمشير سيّد اَبرار است ؟ گفتند: بلي ، به خدا اين را هم مي دانيم ! امام حسين عليه السّلام فرمود: شما را به خدا قسم ، اطلاع داريد كه عمامه اي كه بر سر من است همان عمامه احمد مختار صلّي اللّه عليه و آله و رسول پروردگار است ؟ گفتند: به خدا كه اين را هم مي دانيم ! حضرت فرمود: به خدا كه مي دانيد شاه ولايت علي عليه السّلام اول كسي بود كه قبول دعوت اسلام از سيّد اَنام نمود و او است آن كس كه پايه علمش والا و درجه حلمش از همه كس اَرْفَع و اَعْلي است و اوست ولي هر مؤ من و مؤ منه ؟ گفتند: به خدا كه اين فضيلت را هم مي دانيم ! اباعبداللّه عليه السّلام فرمود: پس به چه جهت ريختن خون مرا حلال شمرديد و حال آنكه پدرم در روز رستاخيز مردماني را از حوض كوثر دور خواهد نمود چنانكه شتران را از سرِ آب برانند ولواء حمد در آن روز به دست اوست .


گفتند: همه اين فضايل كه شمردي بر آنها علم و اقرار داريم و با وجود اين دست از تو بر نمي داريم تا آنكه تشنه كام شربت مرگ را بچشي !؟ چون آن سيّد مظلومان و آن امام انس و جان ، خطبه خويش را اتمام نمود خواهران و دخترانش استماع كلام او را كردند، صداها به گريه و ندبه برآوردند و سيلي به صورت خود نواختند و صداها به ناله بلند نمودند. امام عليه السّلام برادر خود حضرت عباس و فرزندش علي اكبر عليهماالسّلام را به سوي اهل حرم فرستاد و فرمود: ايشان را ساكت نماييد، به جان خودم قسم كه آنها گريه هاي بسيار در پيش دارند. جواب دندانشكن عباس عليه السّلام به شمر لعين راوي گويد: فرمان عبيداللّه بن زياد پليد به عمربن سعد نحس ، به اين مضمون رسيد كه او را تحريص مي نموده به تعجيل در قتال و بيم داده بود از تاءخير و اهمال . پس لشكر شيطان به امر آن بي ايمان ، رو به جانب امام انس و جان آوردند و شمرذي الجوشن ، آن سرور اهل فِتَن ، ندا در داد كه كجايند خواهرزادگان من : عبداللّه ، جعفر، عباس ، و عثمان ؟ امام حسين عليه السّلام به برادران گرامي خويش فرمود: جواب اين شقي را بدهيد گرچه او فاسق و بي دين است ولي از زمره دائي هاي شماست . آن جوانان برومند حيدر كرّار به آن كافر غدّار، فرمودند: تو را با ما چه كار است ؟ آن ملعون نابكار عرضه داشت : اي نورديدگان خواهرم ! شما در مهد امان به راحت باشيد و خود را با برادرتان حسين ، به كشتن ندهيد و ملتزم قيد طاعت يزيد پليد اميرالمؤ منين (؟!) باشيد تا به سلامت برهيد.


ترجمه : پس حضرت عباس عليه السّلام به آن پليد، فرياد برآورد كه دستت بريده باد وخدا لعنت كناد مر اماننامه ترا! اي دشمن خدا؛ ما را امر مي كني كه برادر و سيّد خود حسين فرزند فاطمه عليهماالسّلام را وابگذاريم وبنده طاعت لعينان و اولاد لعينان باشيم ؟! راوي گويد: شمر بي باك پس از استماع اين كلام از فرزند امام ، مانند خوك خشمناك به جانب لشكريان شتافت و بازگشت به سوي نيروهاي خود نمود. راوي گويد: چون آن فرزند سيّد اَنام ، حسين عليه السّلام ، مشاهده نمود كه لشكر شقاوت اثر حريص اند كه به زودي نائره جنگ را مُشتعل سازند و به امر قتال بپردازند و كلام حق و موعظه آن صدق مطلق ، اصلا بر دلهاي سخت ايشان اثر ندارد و نه مشاهده صدور افعال حميده و اقوال جميله آن جناب براي ايشان انتفاعي حاصل است ، به برادرش ابوالفضل فرمود: اگر تو را قدرت است در اين روز، شرّ اين اَشْقيا را از ما بگردان و ايشان را باز گردان كه شايد امشب را از براي رضاي پروردگار نماز بگزارم ؛ زيرا خداي متعال مي داند كه نماز از براي او و تلاوت كتاب او را بسيار دوست مي دارم . راوي گويد: حضرت عباس عليه السّلام از آن گروه حق نشناس مهلت يك شب را درخواست كرد. عمرسعد لعين تاءمّل كرد و جواب نداد. عَمْرو بن حَجّاج زبيدي به سخن آمد و گفت : به خدا سوگند كه اگر به جاي ايشان ، تركان و ديلمان مي بودند و اين تقاضا را از ما مي كردند، البته ايشان را اجابت مي نموديم ، حال چه شده كه آل محمّد صلّي اللّه عليه و آله را مهلت نمي دهيد؟! پس آن مردم بي حيا، يك شب را مهلت دادند.

خامس آل عبا، مهلت دادند. راوي گويد: امام حسين عليه السّلام بر روي زمين بنشست و لحظه اي او را خواب ربود، پس بيدار شد و به خواهر خود فرمود: اي خواهر! اينك در همين ساعت جدّ بزرگوارخود حضرت محمد مصطفي صلّي اللّه عليه و آله و پدر عالي مقدار خويش علي مرتضي و مادرم فاطمه و برادرم حسن عليهم السّلام را در خواب ديدم كه فرمودند: اي حسين ! عنقريب نزد ما خواهي بود. و در بعضي روايات چنين آمده است كه فردا به نزد ما خواهي بود. راوي گويد: علياي مخدّره زينب خاتون پس از شنيدن اين سخنان از آن امام انس و جان ، سيلي به صورت خود نواخت و صيحه كشيد و گريه نمود. امام حسين عليه السّلام فرمود: اي خواهر مهربان ، آرام باش و ما را مورد شماتت دشمن مساز. آخرين شب زندگي امام حسين عليه السّلام چون شب عاشورا در رسيد، حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام ، اصحاب و ياران خود را جمع نمود و شرايط حمد وثناء الهي را به جا آورد و رو به ياران خود نمود و فرمود: (أَمّا بَعْدُ،...(؛يعني من هيچ اصحابي را صالح تر و بهتر از شما و نه اهل بيتي را فاضل تر و شايسته تر از اهل بيت خويش نمي دانم . خدا به همگي شما جزاي خير دهاد. اينك تاريكي شب شما را فرا گرفته است ؛ پس اين شب را مركب خويشتن نماييد و هر يك از شما دست يكي از مردان اهل بيت مرا بگيريد و در اين شب تار از دور من ، متفرّق شويد و مرا به اين گروه دشمن وا بگذاريد؛ زيرا ايشان را اراده اي بجز من نيست .

حضرت چون اين سخنان را فرمود، برادران و فرزندانش و فرزندان عبداللّه بن جعفر، به سخن در آمدند و عرضه داشتند: به چه سبب اين كار را بكنيم ؛ آيا از براي آنكه بعد از تو در دنيا زنده بمانيم ؟ هرگز خدا چنين روزي را به ما نشان ندهاد. و اول كسي كه اين سخن بر زبان راند عباس عليه السّلام بود و ساير برادران نيز تابع او شدند. راوي گويد: سپس از آن ، حضرت نظري به جانب فرزندان عقيل نمود و به ايشان فرمود: مصيبت مسلم شما را بس است ؛ من شما را اذن دادم به هر جا كه خواهيد برويد. و از طريق ديگر چنين روايت گرديده كه چون آن امام انس و جان اين گونه سخنان بر زبان هدايت ترجمان ادا فرمود، يك مرتبه برادران و جميع اهل بيت آن جناب با دل كباب ، در جواب گفتند: اي فرزند رسول خدا، هرگاه تو را وابگذاريم و برويم ، مردم به ما چه خواهند گفت و ما به ايشان چه پاسخي بگوييم ؟ آيا بگوييم كه ما بزرگ و آقاي خود و فرزند دختر پيغمبر خويش را در ميان گروه دشمنان تنها گذاشتيم و نه در ياري او تيري به سوي دشمن افكنديم و نه طعن نيزه به اعداي او زديم و نه ضربت شمشيري به كار برديم ؛ به خدا سوگند كه چنين امري نخواهد شد؛ ما هرگز از تو جدا نمي شويم و لكن خويش را سپر بلا مي نماييم و به نفس خود، تو را نگاهداري مي كنيم تا آنكه در پيش روي تو كشته شويم و در هر مورد كه تو باشي ما هم بوده باشيم . خدا زندگاني را بعد از تو زشت و قبيح گرداند! در اين هنگام مُسْلِم بن عَوْسَجه از جاي برخاست با دل محزون اين گونه گفت : آيا همين طور تو را بگذاريم و از تو بر گرديم و برويم با آنكه اين همه دشمنان اطراف تو را فرا گرفته باشند؟! هرگز! به خدا سوگند! چنين نخواهد شد؛ خدا به من چنين امري را نشان ندهاد؛ من خود به ياريت مي كوشم تا آنكه نيزه خود را در سينه اعداء بزنم ، تا شكسته گردد و تا قائمه شمشير به دست من است ايشان را ضربت مي زنم و اگر مرا سلاحي نباشد كه با آن مقاتله كنم ، سنگ به سوي آنها پرتاب خواهم كرد و از خدمت شما جدا نمي شوم تا با تو بميرم . راوي گويد: سعيدبن عبد اللّه حنفي برخاست و عرض نمود: نه واللّه ، ما تو را هرگز تنها نمي گذاريم و ملازم ركاب شما هستيم تا خدا بداند كه ما در حقّ تو وصيّت محمد پيغمبرش را محافظت كرديم و اگر بدانم كه من در راه تو كشته مي شوم ، پس مرا زنده مي كنند و بعد از آن مي سوزانند و خاكستر مرا بر باد مي دهند و تا هفتاد مرتبه چنين كنند از تو جدا نخواهم شد تا آنكه مرگ خودم را در پيش روي تو ببينم چگونه ياري تو نكنم و حال آنكه يك مرتبه كشته شدن بيش نيست و بعد از آن به كرامتي خواهم رسيد كه هرگز انتها ندارد. پس از آن زُهير بن قين برپاي خاست و گفت : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! دوست مي دارم كه كشته شوم و بعد از آن دوباره زده شوم تا هزار مرتبه چنين باشم و خداي متعال كشته شدن را از تو و اين جوانان و برادران و اولاد و اهل بيت تو بردارد. و گروهي از اصحاب آن امام بر حقّ بر همين نَسَق ، سخنان گفتند و عرضه ها داشتند كه جانهاي ما به فداي تو باد، ما تو را به دستها و روي هاي خويش حراست مي كنيم تا آنكه در حضور تو كشته شويم و به عهد پروردگار خود وفا نموده و آنچه بر ذمّت ما واجب است به جاي آورده باشيم . و در اين حال ، محمدبن بشير حضرمي را گفتند كه فرزند تو در سرحدّ ري اسير كفّار گرديده . حضرمي گفت : او را و خود را در نزد خدا احتساب مي كنم و مرا محبوب نيست كه او اسير باشد و من بعد از او زندگاني نمايم . چون امام حسين عليه السّلام اين سخن را از او بشنيد فرمود: خدا تو را رحمت كناد؛ تو را از بيعت خود، حلال نمودم برو و كوشش نما كه فرزندت را از اسيري برهاني . آن مؤ من پاك دين به خدمت امام عليه السّلام عرض كرد: جانوران صحرا مرا پاره پاره كنند بهتر است از اينكه از خدمت مفارقت جويم . امام عليه السّلام فرمود: پس اين چند جامه بُرد يماني را به فرزند ديگرت بده كه او به وسيله آنها برادر خود را از اسيري نجات دهد. پس پنج جامه قيمتي كه هزار اشرفي بهاي آنها بود به او عطا فرمود. راوي گويد: امام مظلومان با اصحاب سعادت انتساب ، آن شب را به سر بردند در حالتي كه مانند زنبور عسل زمزمه دعا و ناله و عبادت از ايشان بلند بود؛ بعضي در ركوع و برخي در سجود و پاره اي در قيام و قعود بودند. پس در آن شب سي و دو نفر از لشكر پسر سعد لعين بر آن قوم سعادت آيين عبور نمودند. ظاهر از عبارت آن است كه به ايشان ملحق شدند و حال حضرت امام عليه السّلام هميشه در كثرت صلات و در صفات كماليه آن فرزند سرور كاينات ، بر اين منوال بوده است . اِبْن عَبْدَ رَبّه از علماي عامّه در جزو چهارم از كتاب (عقدالفريد( خود ذكر نموده كه خدمت افضل المتهجّدين امام زين العابدين عليه السّلام عرض نمودند كه چقدر پدر بزرگوار تو را اولاد اندك بوده ؟ در جواب فرمود: عجب دارم كه من چگونه از او متولد گرديدم ؛ زيرا كه آن حضرت در هر شبانه روزي ، هزار ركعت نماز مي خواند! پس با چنين حال چگونه فراغت داشت كه بازنان مجالست نمايد. راوي گويد: چون صبح روز دهم گرديد حضرت سيدالشهداء عليه السّلام فرمان داد كه خيمه بر پا نمودند و امر فرمود كه كاسه بزرگي كه عرب آن را (جفنه ( مي گويند، پر از مُشك فراوان و نوره كردند. پس آن جناب داخل آن خيمه گرديد از براي آنكه نوره بكشد. شوخي و شادماني اصحاب در شب عاشورا چنين روايت است كه بُرير بن خُضَير همداني و عبدالرّحمن بن عبد ربّه انصاري بر در همان خيمه ايستاده بودند تا آنكه بعد از امام حسين عليه السّلام ، آنها نيز نظافت نمايند. در آن حال (برير( با عبدالرحمن شوخي مي نمود و او را به خنده مي آورد. عبد الرحمن به او گفت : اي برير! اين ساعت ، وقت خنديدن و بيهوده گويي نيست ، در اين حالت چگونه مي خندي ؟! برير گفت : كسان من همه مي دانند كه من نه در هنگام جواني و نه در حال پيري ، سخنان باطل و بيهوده را دوست نداشتم و اين شوخي من از جهت اظهار خرّمي و بشارت است به آنچه كه به سوي آن خواهيم رفت ؛ به خدا سوگند، نيست مگر آنكه يك ساعت به شمشيرهاي خويش با اين قوم به كار جنگ كوشش بياوريم و بعد از آن با حور العين هم آغوش خواهيم بود. سخنراني امام عليه السّلام در صبح عاشورا راوي گويد: لشكر عنيد عمر نحس پليد سوار شدند، پس حضرت امام عليه السّلام ، بُرير بن خُضَيْر را اَشْقيا را موعظه نمايد و آن مؤ من ناصح در مقابل آن گروه طالح شرط موعظه و نصيحت را به جا آورد ولي آنها گوش به نصايح او ندادند و ايشان را متذكّر ساخت ولي نفعي نبردند؛ پس خود آن حضرت به نفس نفيس مقدّس بر شتر خويش و به قولي بر اسب خود سوار گرديد و از ايشان بخواست كه ساكت شوند، پس ساكت شدند. آنگاه امام عليه السّلام حمد و ثناي الهي نمود و ذكر خدا به آنچه كه ذات مقدّس حق را سزاوار است به جا آورد و بر ملائكه و انبيا و مُرسلين ، درود فرستاد و در گفتار و طلاقت لسان شرط بلاغت بيان را به نهايت رسانيد سپس اين كلمات را فرمود: اي مردم ! زيان و سختي بر شما باد! هر آينه آن هنگام كه سرگردان و حيرانيد از ما طلب فريادرسي كرديد (شايد مراد آن حضرت طغيان معاويه لَعَنَهُ اللّهُ باشد در زمان خلافت علي عليه السّلام كه اهل كوفه مبتلا به طغيان و فساد او بودند و محتمل است كه زمان كفر و جاهليّت باشد كه در تيه ضلالت همه خلق ، حيران بودند و به شمشير علي عليه السّلام به شاهراه هدايت رسيدند). پس ما مركب هاي خود را رانديم و با شتاب به سويتان آمديم از براي آنكه به فريادتان برسيم

مي كشيديد كه آن شمشير از خود ما در دست شما بود و شعله ور نموديد بر سوزانيدن ما آتشي را كه ما خود بر سوزانيدن دشمنان خود و دشمنان شما، افروخته بوديم . اي مردم ! شما جمع شده ايد براي ياري و نصرت آنانكه اعداي شمايند (بني اُميّه ) و همراه شديد بر ضرر و هلاكت آن كساني كه في الحقيقة دوستان و خير خواهان شما بودند (اهل بيت عليهم السّلام ) با آنكه بني اميّه هيچ عدل و دادي در ميان شما واقع نساختند و هيچ گونه آرزوي شما را بر نياوردند؛ آرام باشيد و پا از گليم خود بيرون نگذاريد. چندين واي بر شما باد! ما را فرو گذاشتيد و ياري ما را ترك نموديد در حالتي كه هنوز شمشيرها از غلاف بيرون نيامده و دلها آرام است و راءي ها بر شعله ور شدن اثر جنگ استوار نگرديده بود. همانا خود به سوي فتنه شتافتيد مانند مگسي كه پرواز كند و از هر كرانه بر فساد گرد آمديد و همديگر را خوانديد مانند پروانه كه بر آتش فرو ريزد. خدايتان از رحمت دور كناد، اي نا آزاد مردان اين امّت و بي نام و ننگان طوائف و بي اعتنايان به كتاب خدا و تحريف كنندگان كلمات حقّ و خويشاوندان گناه و ريزهاي آب دهان شيطان و خاموش كنندگان چراغهاي سنّت و هدايت ؛ آيا اين جماعت بني اميّه را مددكاريد و از نصرت چون ما اهل بيت دوري مي جوييد؟ همانا كار شما همين است . به خدا سوگند كه غَدْر و مَكْر شما قديمي است و بيخ درخت وجودتان بر غَدّاري بسته شده و بر مَكّاري شاخه برآورده است ؛ همانا آن درخت پليدي را مانيد كه چون باغبان و آن كس كه آن را پرورش داده ، از آن تناول كند گلويش را سخت فرو گير و اگر ستمكار از آن غاصبانه خورد بر ايشان گوارا شود. اينك عبيد اللّه زنا زاده فرزند زنا زاده پا استوار نموده كه من يكي از دو مطلب را اختيار نمايم : يكي كشته شدن و ديگري ذليل او بودن ؛ اختيار ذلّت و خواري از سجيّه ما بسيار دور است نه آن را خدا و رسولش بر ما مي پسندد و نه مؤ منان پاك دين و نه آن دامن ها كه از لوث دنائت پاكيزه است و نه صاحبان همّت عاليه و نه آن نفوس كه دريغ دارند و ترجيح نمي دهند فرمانبرداري نانجيبان را بر آنكه چون جوانمردان بزرگ همّت در ميدان جنگ به مردانگي كشته گردند. آگاه باشيد كه من با اين عشيره خويش با وجود ياران كم ، براي جنگ با شما آماده ام ؛ پس آن سرور مردان روزگار و فرزند حيدر كرّار وصل نمود كلام خود را به ابيات فروة بن مسيك مرادي : (فَاِنْ نَهْزِمْ...(؛ يعني هرگاه ما را غلبه و نصرت نصيب گردد و دشمن را شكست دهيم ، شيوه ما از قديم ظفر يافتن بر خصم بوده و اگر مغلوب و مقتول شويم ، شكست خوردن از جانب ما نخواهد بود؛ زيرا عادت ما بر جُبْن و بد دلي نيست بلكه مرگ ما رسيده و نوبه ظفر يافتن به مقتضاي گردش روزگار، دشمنان ما را بوده است وشيوه روزگار بر آن است كه اگر شتر مرگ سينه خويش را از در خانه مردماني بلند نمود و از آنجا جابرخاست ناچار بر در خانه ديگري خواهد نشست و زانو بر زمين خواهد زد. بزرگان قوم من از دست شما دچار مرگ نشدند، چنانكه در قرنهاي ديرين نيز مردم دچار مرگ گرديده اند. اگر پايندگي در دنيا مر پادشاهان را ميسّر بودي ، البتّه ما نيز پايدار بوديم و چنانكه اگر بقاء مردمان كريم را ممكن باشد، ما نيز در دنيا باقي بوديم ؛ پس به شماتت كنندگان بگو كه از مستي غرور به خود آيند و از شماتت ما خود داري نمايند؛ زيرا مرگي كه ما را در بر گرفته ، آنها را نيز در بر خواهد گرفت . امام حسين عليه السّلام پس از خواندن اين اشعار، فرمود: به خدا سوگند! پس از اين فتنه كه انگيزيد و خون مرا به ناحق بريزيد، كامران نخواهيد بود الاّ به اندازه آن مقدار كه كسي بر اسب نشيند، كه دور زمانه بر شما دگرگون شود و روزگار مانند سنگ آسيا، شما را به گردش آورد و چنان در اضطراب افكند كه در سرگرداني مانند چرخي باشيد كه گرد محور خود بگردد و اينكه خبر دادم ، عهد و پيمان پدر بزرگوارم اميرمؤ منان عليه السّلام است كه از جدّم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فراگرفته بود خطابات حضرت نوح عليه السّلام را كه به قوم خود مي گفته ، آن گروه را به همان كلمات مخاطب فرمود كه اكنون شما آراي خود را مصمّم باشيد و شُركاي خود را كه از براي خداي تعالي قرار داده ايد، فراهم آوريد. پس از اين ، بدي و شئامت كارتان بر خودتان مخفي نخواهد ماند. سپس حكم خويش بر من جاري نماييد و مرا چنانكه نمي خواهيد مهلت دهيد، ندهيد كه من توكّل بر خدايي نموده ام كه پروردگار من و شماست و هيچ چرنده اي نيست مگر اينكه زمام امرش در دست پروردگار است . خداوندا، باران رحمت را از ايشان بازگير و سالهاي قحط و خشكسالي را مانند سالهاي خشكسالي عصر حضرت يوسف عليه السّلام بر اين مردم بگمار و جوان بني ثقيفي را بر آنها مسلّط كن (مراد (مُختار( يا (حَجّاج ( است ) كه شرب ناگوار مرگ را به آنها بچشاند؛ زيرا اين مردم به ما دورغ گفتند و ترك ياري ما نمودند و تويي پروردگار ما و بر تو توكّل كرديم و به تو رو آورده ايم و بازگشت هر بنده اي به سوي تو خواهد بود. امام حسين عليه السّلام پس اداي اين كلمات از مركب پياده شد و اسب خاص رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله را كه مسمّي به (مرتجز( بود طلب فرمود و بر آن اسب سوار شد و به قصد جدال وعزم قتال قليل ، لشكر خود را بياراست . و از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام منقول است كه اصحاب آن جناب ، چهل و پنج نفر سواره بودند و يك صد نفر پياده و بجز اين خبر، روايات ديگر هم وارد است . راوي گويد: عمر سعد لَعَنَةُ اللّهِ عَلَيْهِ در پيشاپيش لشكر بي دين آمده و تيري به جانب اصحاب فرزند خَيْرُ الْمُرسلين ، رها كرد و به اهل كوفه خطاب نمود كه شما در نزد ابن زياد، گواهي دهيد كه اوّل كسي كه تيرانداخت به سوي حسين ، من بودم . در آن هنگام تيرها از آن ناكسان ، مانند قطرات باران به سوي لشكر امام حسين عليه السّلام باريدن گرفت . حضرت امام عليه السّلام به ياران خود فرمود: خدا شما را رحمت كناد، برخيزيد به سوي مرگي كه چاره اي از آن نيست ؛ زيرا اين تيرها پيام آوران اين گروه بي دين است به سوي شما. پس نائره قتال مشتعل گرديد و ساعتي از روز با هم در آويختند و به قتال و جدال مشغول گرديدند و حمله پس از حمله مي نمودند تا آنكه جماعتي از اصحاب سعادت انتساب آن جناب به درجه رفيعه شهادت فائز گشتند. راوي گويد: در آن هنگام امام اَنام عليه السّلام دست برده محاسن شريف را گرفت و فرمود: غضب خدا بر جماعت يهود شديد شد آن هنگام كه فرزند از براي خدا قرار دادند كه گفتند عُزَير پسر خداست و شديد گرديد غضب خدا بر گروه نصرانيان آن زمان كه قائل شدند بر آنكه خدا (ثالث ثلاثه ( است و همچنين غضب خدا سخت شد بر طائفه مجوسان كه آفتاب و ماه را پرستش كردند بدون آنكه خدا را به وحدانيّت پرستش نمايند و غضب الهي شدّت خواهد گرفت برگروهي كه قول ايشان متّفق گرديده بر كشتن پسر دختر پيغمبر. اَّگاه باشيد كه اجابت اين مردم نخواهم نمود در آنچه اراده كرده اند كه با يزيد عنيد بيعت نمايم تا آنكه خدا را ملاقات نمايم در حالتي كه به خون خود آغشته باشم . ابوطاهر محمدبن حسين بُرْسي در كتاب (معالم الدّين ( روايت نموده كه حضرت امام به حق ناطق امام صادق عليه السّلام فرمود كه از پدر بزرگوار خود امام باقر شنيدم كه فرمود: در آن هنگام كه حضرت امام با عمر سعد لعين ملاقات نمود و نائره قتال مشتعل گرديد خداي متعال س نصرت از آسمان نازل فرمود تا آنكه مانند مرغ بر بالاي سر امام مظلوم عليه السّلام پرباز نمود و آن جناب مخيّر گرديد ميان آنكه بر لشكر دشمنان ، مظفّر و منصور باشد و يا آنكه ملاقات پروردگار نمايد و به درجه رفيعه شهادت نائل شود پس آن حضرت لقاي خدا را اختيار نمود و نصرت آسمان و كمك فرشتگان الهي را نپذيرفت . راوي گويد: پس از آن ، امام حسين عليه السّلام در مقابل لشكر كوفيان ، فرياد برآورد كه آيا فريادرسي هست كه از براي رضاي پروردگار به فرياد ما برسد؟ آيا كسي هست كه از حرم رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ، شرّ دشمنان را دفع نمايد؟ راوي گويد: در اين هنگام حُرّ بن يزيد رياحي رو به سوي عمرسعد پليد آورد و فرمود: آيا با اين مظلوم جنگ خواهي كرد؟! عمرسعد گفت : به خدا قسم ، جنگي خواهم نمود كه آسانترين مرحله اش اين باشد كه سرها از بدنها به پرواز در آيد و دستها از تن ها بيفتد. راوي گفته كه حرّ بعد از شنيدن اين سخن ، به گوشه اي رفت و از ياران خود كناره گرفت و در مكاني دور از آنها بايستاد و بدنش به لرزه در آمد. يكي از مهاجرين اَوْس او را گفت : به خدا قسم كار تو مرا به شك و ترديد انداخته ، اگر از من بپرسند كه شجاع ترين مرد اهل كوفه كيست ، من از نام تو نمي گذرم ؛ پس اين چه حالي است كه در تو مي بينم ؟! حُرّ در جواب او گفت : به خدا كه خودرا ميان بهشت و جهنّم مي بينم وبه خدا سوگند كه هيچ چيز را بربهشت ، اختيار نمي كنم اگر چه بدنم را پاره پاره كنند و بسوزانند! توبه حر رضي عندالله سپس حرّ نامدار بعد از اين گفتار، مركب جهانيد با نيّتي صادق عزم كعبه حضور فرزند رسول صلّي اللّه عليه و آله نمود و دست را بر سر نهاده و مي گفت : (أَللّهُمَّ...(؛ يعني خداوندا! به سوي تو انابه نمودم و از درگاه احديّتت مسئلت مي نمايم كه توبه مرا قبول فرمايي  زيرا دلهاي اولياي تو و اولاد دختر پيغمبر تو را به رُعْب و خوف افكنده ام . به خدمت امام حسين عليه السّلام عرضه داشت : فدايت گردم ! منم آن كسي كه ملازم خدمتت بودم و تو را از برگشتن به سوي مكه يا مدينه مانع گرديدم و كار را بر تو سخت گرفتم و گمانم نبود كه اين گروه بي دين ظلم را به اين اندازه كه ديدم برسانند و من توبه و بازگشت به سوي خدا نمودم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟ امام عليه السّلام فرمود: بلي ، خدا توبه تو را قبول خواهد فرمود، حال از مَرْكَب خود فرود آي . حرّ عرض نمود: چون عاقبت امر من از اسب در افتادن است ؛ پس سواره بودنم بهتر از پياده شدنم است تا اينكه به ميدان بشتابم و در راه شما كشته شوم . حُرّ پس از آن ملاطفت و محبّت كه از آن سرور مشاهده نمود، عرضه داشت : چون من اول كسي بودم كه برتو خروج كردم و در مقابل تو ايستادم ، پس اذن عطا فرما كه اول كسي باشم كه در حضور تو كشته مي شود، شايد در فرداي قيامت يكي از اشخاصي باشم كه با جدّ بزرگوارت صلّي اللّه عليه و آله مصافحه مي نمايند. مؤ لف كتاب گويد: مراد حُرّ اين بود كه اول كسي كه همان آن كشته مي شود او باشد و الاّ قبل از شهادت حرّ، جماعتي از لشكر حضرت به درجه شهادت نائل آمده بودند؛ چنانكه اين مطلب در اخبار ديگر هم وارد است . پس آن حضرت اذن جهاد به حُرّ سعادتمند داد و آن شير بيشه هيجا به چالاكي ، خود را به درياي لشكر در انداخت و بازوي مردانگي برنواخت و نبردي نمود كه بهتر از آن متصوّر نبود.

در آن گيرو دار، گروهي از شجاعان و دليران اهل كوفه را به خاك هلاكت انداخت تا آنكه شربت شهادت نوشيد و روح پاكش با حورالعين هم آغوش گرديد. چون بدن مجروح حرّ را خدمت امام حسين عليه السّلام آوردند، سِبْط خواجه لَوْلاك باكمال راءفت و ملاطفت ، خاك را از صورت او پاك نمود و فرمود: (اءَنْتَ الْحُرُّ...(؛ تويي آزادمرد، چنانكه مادرت تو را (حرّ( نام نهاده و تويي جوانمرد آزاد در دنيا و آخرت ! راوي گويد: بُرير بن خُضَيْر به قصد جهاد با اهل عناد، بيرون دويد و او مردي پارسا و از جمله از زُهّاد و عُبّاد بود. پس يزيدبن مَعْقِل بدآيين ، براي مبارزه حرّ، از لشكر عمرسعد لعين ، بيرون آمد. پس از ملاقات ، هر دو اتفاق بر اين كردند كه مباهله نمايند بر اين نيّت كه هر يك از ايشان كه بر باطل است به دست آنكه بر حق است كشته شود. با همين تصميم با هم در آويختند و مشغول مقاتله گرديدند، آخر الامر آن ملعون به دست (بُرير( جان به مالك دوزخ بداد و (برير( آن يزيدبن مَعْقِل پليد را به دَرَك فرستاد. باز آن مؤ من پاك دين مشغول مقاتله با آن قوم بد آيين گرديد تا شربت شهادت نوشيد. راوي گويد: و به جناح (يا (حباب ( كلبي طالب نوشيدن جام شهادت گرديد و به طرف ميدان آمد و نيكو جلادتي نمود و مبالغه در جهاد و كوشش بسيار در جنگ با اهل عناد فرمود و زوجه و مادرش هر دو در كربلا با او بودند. پس از اداي شرايط جوانمردي و اظهار جلادت خويش ، از ميدان نبرد به نزد ايشان شتافت و به مادر خود گفت : آيا تو از من راضي شدي ؟ مادرش گفت : من از تو راضي نخواهم شد تا آنكه در حضور امام عليه السّلام كشته شوي . زوجه اش نيز گفت : تو را به خدا سوگند مي دهم مرا به عزاي خودت منشان . مادرش گفت : اي فرزندم ! به سخن او گوش مده و از راءي همسرت كناره جستن را اَوْلي بدان و به سوي ميدان برگرد تا در حضور پسر دختر پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله كشته شوي كه در روز قيامت به شفاعت جدّ بزرگوار او برسي ؛ پس (وهب ( رو به ميدان بلا آورده و جنگ جانانه نمود تا آنكه دستهايش از بدن جدا گرديد. در اين هنگام همسر او عمودي برداشت و به ياري (وهب ( شتافت در حالي كه مي گفت : پدر و مادرم فدايت باد! تو همچنان در حضور اهل بيت عصمت و طهارت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله جنگ و جلادت نما. وهب برگشت تا او را به خيمه زنان برگرداند، همسرش گفت : برنمي گردم مگر آنكه با تو بميرم ! حضرت سيّدالشهدا عليه السّلام به آن عفيفه ، فرمود: خدا تو را رحمت كناد و در عوض احسان تو به ما اهل بيت ، جزاي خيرت دهاد، برگرد. پس آن زن اطاعت كرد و برگشت . وهب دوباره مشغول جنگ شد تا به درجه رفيع شهادت نائل آمد. پس از او، مُسْلم بن عَوْسَجه رحمه اللّه قدم به ميدان مردي نهاد و مهيّا گرديد كه تا جان خود را نثار قدم فرزند سيّد اَبرار نمايد. او با كمال جهد و مبالغه ، كوشش در جهاد با اهل عناد، فرمود و بر تحمّل سختي هاي بلا، صبر بي منتها نمود تا آنكه از صدمه جراحات بر روي زمين افتاد و هنوزش رمقي در تن بود كه امام مؤ تمن بر بالين آن مؤ من ممتحن ، پياده قدم رنجه فرمود و حبيب بن مظاهر نيز در خدمت آن جناب بود. پس جناب ابي عبداللّه عليه السّلام به او فرمود: خداتو را رحمت كناد. آنگاه امام حسين عليه السّلام اين آيه را تلاوت فرمود: (فَمِنْهُمْ...((17) ؛ يعني كساني از مردمان هستند كه مدت زندگاني را به سر بردند و در راه خدا شهادت را اختيار نمودند و بعضي ديگر در انتظارند و نعمتهاي الهي را تبديل نكردند. حبيب بن مظاهر نزديك مسلم بن عوسجه آمد گفت : اي مُسْلم بن عوسجه ! بر من دشوار است تو را به اين حال بر روي زمين ببينم ؛ اي مسلم ! بشارت باد تو را به بهشت عنبر سرشت . مسلم بن عوسجه در جواب او به آواز ضعيف گفت : خدا تو را بشارت دهاد به جنّت . حبيب گفت : اگر نه اين بود كه به يقين مي دانم من نيز به زودي به تو ملحق مي شوم ، البته دوست داشتم كه وصيت خود را به من نمايي و آنچه كه در نظرت مهم است وصيّت كني . مسلم بن عوسجه گفت : وصيّت من به تو، خدمت به اين بزرگوار است - و اشاره به سوي امام عليه السّلام نمود - كه در حضورش جهاد كن تا كشته شوي . حبيب بن مظاهر گفت : دل خوش دار كه به وسيله به جاآوردن اين كار، چشمت را روشن خواهم نمود. در اين لحظه روح پاك مسلم بن عوسجه به شاخسار جنان پرواز كرد. سپس عمرو بن قرظه (18) انصاري به قصد جانثاري از لشكرگاه شاه مظلومان با دل و جان ، پس (عمرو( همچون شيرشكار در ميان گروه نابكار، در افتاد و مشتاقانه همچو عاشقان بي باك ، مردانه و چالاك ، به اميد ثواب روز جزاء و به قصد خدمتگذاري سلطان سماء، يك و تنها، خويش را به درياي لشكر دشمن زد و جمعي از نيروهاي ابن زياد غدار را به دار البوار فرستاد. آن بزرگوار گاهي با تيغ زبان ، زيان آن گروه بي ايمان را منع مي نمود و آنها را به نصايح مشفقانه موعظه مي فرمود و گاهي هم به كار جنگ مشغول بود و هيچ تيري به جانب امام عليه السّلام پرتاب نمي شد مگر اينكه آن تير را به دست خود مي گرفت و هيچ شمشيري به سوي امام فرود نمي آورد مگر آكه به تن و جان خويش آن را مي خريد و تا جان در بدن داشت خود را سپر بلاگردان امام مظلومان سيدالشهداء وارد نگرديد تا آنكه از كثرت جراحات ، ضعف بدن آن بزرگوار مستولي گرديد. پس نگاه مشتاقانه اي به جانب امام حسين عليه السّلام نمود و عرضه داشت : يابن رسول الله ! آيا خدمت من قبول و وفاي به عهد خويش ، مقبول درگاه است ؟ امام حسين عليه السّلام به منطق صواب در جواب او، بلي فرمود و او را مژده به بهشت داد و فرمود: فرداي قيامت چون به سوي من شتابي ، و بدان كه من نيز در دنبال تو روانم و به زودي به نزد شما مي آيم عمرو بن قرظه جنگ را ادامه داد تا اينكه شربت شهادت سركشيد و به سراي ديگر پركشيد. پس از او، (جون ( مولاي ابوذر كه غلامي سياه بود شرفياب حضور سيّدالشهدا گرديد و اذن جهاد طلبيد. آن حضرت فرمود: به هر جا كه خواهي برو؛ زيرا تو با ما آمده اي براي طلب عافيت ، چون قدم در ميدان جنگ نهادي حالا در راه ما خود را در آتش بلا ميفكن . (جون ( عرض نمود: يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! من در زمان خوشي و هنگام آسايش ، كاسه ليس خوان نعمتت بودم اكنون كه هنگام سختي و دشواري است چگونه توانم شما را تنها گذاشته و بروم ؟! به خدا سوگند كه رايحه من بد و حَسَبم پست و رنگم سياه است ، اينكه بر من منّت گذار تا من نيز اهل بهشت شوم و رايحه ام نيكو و جسمم شريف و روي من هم سفيد گردد. به خدا كه هرگز از خدمت شما جدا نشوم تا آنكه اين خون سياه خود را با خونهاي شما مخلوط نسازم . سپس همچون نهنگ خود را به درياي لشكر زد و جنگ نمايان بود كه تا به امتياز خاص شهادت ممتاز و مرغ روحش به ذُرْوه اَعْلي پرواز نمود. راوي گويد: پس از آن ، عمروبن خالد صيداوي قصد جان باختن كرد و خواست كه مردانه به ميدان محاربه مبادرت نمايد. پس به خدمت سيّدالشهداء آمد عرض نمود: يا اباعبداللّه ، جانم به فدايت باد! همّت بر آن گماشته ام كه به اصحاب حضرتت ملحق گردم و مرا ناگوار است كه زنده باشم و تو را تنها و بي كس ببينم يا آنكه در حضور اهل بيت ، شما را مقتول مشاهده نمايم . حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام به او فرمود: قدم به ميدان بِنِه كه ما نيز پس از ساعتي ديگر، به شما ملحق خواهيم شد. پس آن مخلص پاك دين در مقابل لشكر كين ، آمد و جهاد نمود تا گوي شهادت ربود. رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ. راوي گويد: حنظله بن اسعد شامي - رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ - در مقابل نور ديده رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و قرَّة العين بتول ، بايستاد و هر چه تير و نيزه و شمشير به سوي آن حضرت مي آمد، صورت و گردن خود را در مقابل باز مي داشت و آنها را به دل و جان در راه حسين عليه السّلام خريدار بود و به آواز بلند فرياد مي زد و آيات قرآن را تلاوت مي نمود:(... يا قَوْمِ إِنّي ...((19) ؛ اي قوم من ! بر شما مي ترسم از روزي همانند روزهاي امت هاي پيشين چون قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ايشان بودند و كافر شدند، خداي تعالي عذاب بر شما نازل كند (همانطور كه بر آنها نازل كرده بود) و خداي متعال اراده ظلم در حق بندگان خود ندارد؛ اي گروه ! مي ترسم بر شما از عذاب روز قيامت ، و آن روزي است كه روي مي گردانيد و فرار مي كنيد اما بجز خداي تعالي پناهگاه و حفظ كننده اي براي خود نخواهيد ديد.( اي مردم ! حسين را به شهادت نرسانيد كه خداي متعال شما را هلاك خواهد نمود و از رحمت خدا نوميد خواهد شد آن كسي كه به خدا افترا ببندد. پس از موعظه ، ملتفت كعبه مراد و امام عِباد، گرديد وعرض نمود: آيا وقت آن نشده كه به سوي پروردگار خود رويم و به برادران خويش ملحق شويم ؟ سيّدالشهداء عليه السّلام در جواب آن يار با وفا، فرمود: بلي ، برو به سوي آنچه كه از دنيا ومافيها براي تو بهتراست و به سوي سلطنت آخرت كه هرگز آن را زوال و نابودي نباشد. پس حنظلة بن اسعد چون شير شكار، قدم در مِضْمار كارزار نهاد و جنگ پهلوانان را پيشنهاد خاطره هاي سعادتمند خود ساخت و شكيبايي را بر ترسهاي بلا، شعار خويش نمود تا آنكه به دست فرقه اَشْقِيا به شهادت نائل آمد. برگزاري نماز ظهر عاشورا راوي گويد: وقت نماز ظهر رسيد، حضرت امام عليه السّلام زُهير بن قين و سعيدبن عبداللّه حنفي را به فرمان خاص ، عزّ اختصاص داد كه در پيش روي آن كعبه مقصود عالميان به عنوان جانبازي بايستند و آنگاه امام حسين عليه السّلام با جمعي از ياران باقيمانده خود نماز خوف را خواندند، در اين حال ، تيري از جانب اهل وَبال به سوي فرزند ساقي آب زُلال ، آمد. سعيدبن عبداللّه قدم جانبازي پيش نهاد و آن تير بلا را به دل و جان بر تن خود قبول نمود. به همين منوال پاي مردانگي استوار شد و قدم ازقدم بر نمي داشت تا خود هدف آنچه جراحات به سوي آن حضرت رسيده بود، گرديد و از بسياري زخم ها كه بر بدن آن عاشق باوفاء، وارد شده بود، بر روي زمين غلطيد و در آن حال مي گفت : خدايا! اين گروه بي حيا را، لعنت كن چون قوم عاد و ثمود خدايا! سلام مرا به پيغمبر وَدُودِ خود، برسان و آنچه كه از درد زخم ها بر من رسيده ، ايشان را آگاه ساز؛ زيرا قصد و نيّت من ، ياري ذُرّيه پيغمبر تو بود تا به ثوابهاي تو نائل گردم . اين كلمات را بگفت و جان به جان آفرين تسليم نمود. راوي گويد: (سويد بن عمرو بن ابي مطاع ( خريدار متاع جانبازي گرديد و به قدم شجاعت راه كعبه شهادت پيمود و او مردي شريف بود و نماز بسيار مي خواند - پس مانند شير خشمناك در ميان آن روباه صفتان ناپاك ، درافتاد و جنگ مردانه نمود و پيه صبوري بر تحمّل صدمات وارده از گروه بي دين ، گوي سعادت ربود. تا آنكه از جهت ضعف و سستي كه از زخم هاي بي شمار بربدن آن شجاع نامدار رسيده بود در ميان كشته شدگان بر زمين افتاد و به همين منوال بود و قدرت بر هيچ حركتي نداشت تا زماني كه شنيد مردم همي گفتند: حسين مقتول اَشْقيا گشت . پس با همان حال ناتواني ، با مشقت بسيار بر آن گروه نابكار، حمله آورد و از ميان كفش خويش كاردي را بيرون آورد و با آن حربه بالشكر كوفه ، قتال نمود تا به درجه شهادت مفتخر گشت . راوي گويد: يكايك ياران و جان نثاران آن امام مظلومان ، در حضورش به سوي مرگ شتابان مي دويدند ؛ چنانكه شاعر در وصف حال ايشان گفته : 1 - يعني ياران باوفاي سيّدالشهداء عليه السّلام كساني اند كه وقتي كسي آنها را به ياري طلبد، دفع سختي دشمن از او نمايند 1 - در حالتي كه لشكر دشمن دو فرقه باشند، فرقه اي با نيزه هاي افراشته روي آورند و فرقه اي ديگر صف آراسته شده بيايند، آن ياران باوفا بدون هيچ واهمه و خوف ، دلهاي قوي را چو آهن گويا كه بر روي زره مي پوشند، و مانند پروانه ، خود را بر آتش بلا مي افكنند و در دادن جانهاي خويش بي اختيارند. خلاصه ، چون همه ياران و اصحاب امام شربت شهادت نوشيدند و مقتول اَشْقيا گشتند و كسي از اصحاب باقي نماند مگر اهل بيت و خويشان آن حضرت ، پس فرزند دلبند امام مستمند و نوجوان رشيد آن مظلوم وحيد كه نام ناميش علي بن الحسين بود و در صباحت منظرگوي سبقت از همه خلق ربوده و در زمانه بي عديل و بي نظير بود، اذن جهاد از پدر بزرگوار درخواست نمود، پدر نيز اذنش بداد؛ پس نظر حسرت و ماءيوسي به سوي جوان خود نمود و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت و گفت : پروردگارا! بر اين گروه شاهد باش كه جواني به جنگ آنان مي رود كه شبيه ترين مردم است در خلقت ظاهري واخلاص باطني و سخن سرايي به پيامبر تو و ما هرگاه مشتاق ديدار پيغمبر تو مي شديم ، به سوي اين جوان نظر مي نموديم ، سپس صيحه اي كشيد و به آواز بلند فرمود: اي ابن سعد! خدا رحم تو را قطع كند چنانكه رحم مرا قطع كردي . جهاد و شهادت حضرت علي اكبر عليه السّلام آن شبيه رسول ، قدم شجاعت در ميدان سعادت نهاد و با آن گروه بي باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانيد و نونهال بوستان امامت جنگي كرد به غايت سخت و جمعي كثير از آن اَشْقياء نگونبخت را به خاك هلاك انداخت . سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت : اي پدر! تشنگي مرا كشت و سنگيني اسلحه آهنين مرا به تَعَب افكند، آيا راهي به سوي حصول شربتي از آب هست ؟ حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام هم به گريه افتاد و فرياد وا غَوْثاهُ برآورد و فرمود: اي فرزند عزيزم ! اندكي ديگر به كار جنگ باش كه به زودي جدّت حضرت محمد صلّي اللّه عليه و آله را ملاقات خواهي نمود و ايشان از جام سرشار كوثر شربتي به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روي تشنگي نبيني و احساس عطش ننمايي . حضرت علي اكبر به سوي ميدان برگشت و جنگي عظيم نمود كه بالاتر از آن تصوّر نتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال (مُنْقذ بن مُرّه عبدي ( تيري به جانب آن فرزند رشيد سيّدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تير بر روي زمين افتاد و فرياد برآورد: (يا اَبَتاهُ! عَلَيْكَ...(؛ يعني پدر جان ، سلام من بر تو باد! اينك جدّم رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله است كه به تو سلام مي رساند و مي فرمايد: زود به نزد ما بيا. علي اكبر اين بگفت و فرياد زد و جان برجان آفرين تسليم نمود. چون آن جوان اين دنياي فاني را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام بر بالين ايشان آمد وگونه صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كساني را كه تو را كشتند، چه بسيار جراءت و گستاخي نمودند برخداي متعال و بر شكستن حرمت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ، (عَلَي الدُّنيا بَعْدَكَ الْعَفا(؛ پس از تو، خاك بر سر اين دنيا! راوي گويد: در اين هنگام زينب خاتون صلّي اللّه عليه و آله از خيمه بيرون دويد در حالتي كه ندا مي كرد: يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ! پس آن مخدّره آمد و خود را بر روي بدن پاره پاره علي اكبر افكند، امام حسين عليه السّلام تشريف آورد و خواهر را از روي جنازه علي اكبر بلند كرد به نزد زنان برگردانيد. پس از آن يكايك مردان اهل بيت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله يكي بعد از ديگري روانه ميدان گرديدند تا آنكه جماعتي از ايشان به دست آن بدكيشان به درجه رفيع شهادت رسيدند. پس حضرت سيدالشهداء عليه السّلام آواز به صيحه و فرياد بلند نمود و فرمود: اي عموزادگان من ! و اي اهل بيت من ! صبوري و شكيبايي را شعار خود سازيد و متحمّل بار محنت ، باشيد؛ به خدا سوگند كه پس از اين روز هرگز روي خواري به خود نخواهيد ديد. راوي گويد: در اين هنگام جواني بيرون خراميد كه در حُسن صورت و درخشندگي منظر به مثابه پاره ماه بود، با آن گروه بدخواه و بي دين ، به كار جنگ پرداخت . ابن فضيل اَزْدي مَيْشوم ضربتي بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او راشكافت و آن جوان از مركب به صورت ، روي زمين افتاد و فرياد يا عَمّاهُ برآورد. پس امام عليه السّلام مانند باز شكاري ، خود را به ميدان رسانيد و همچون شير خشمناك بر آن لعين بي باك ، حمله نمود و با شمشير، ضربتي بر اَّن ناپاك ، فرود آورد و آن وَلَدُالزّنا بازوي خود را سپر شمشير امام عليه السّلام نموده و دست نحس اش از مِرْفق قطع گرديد و آن لعين فرياد بلندي برآورد كه همه لشكر فرياد او را شنيدند. كوفيان بي دين بر امام مبين ، حمله آوردند تا آن لعين را از چنگال شير بيشه هيجا رها نمايند ولي آن ملعون پايمال سُمّ اسبان گرديد و روح نحس اش به جانب نيران دويد. راوي گويد: چون غبار فرو نشست ديدم كه حسين عليه السّلام بر بالاي سر آن جوان ايستاده و او پاهاي خود را بر زمين مي ماليد و امام مي فرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهي كه تو را كشتند و آنان كه در روز قيامت جدّ و پدر تو با ايشان دشمني خواهند نمود. سپس فرمود: به خدا قسم ! گران است بر عموي تو كه او را بخواني و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد ديگر دير شده و فايده اي نبخشد. به خدا قسم كه امروز آن روزي است كه خون ريزي در آن بسيار و فرياد رسي ، اندك است . سپس حضرت سيّدالشهداء عليه السّلام جنازه آن جوان را بر سينه خود گرفت و در ميان شهداي بني هاشم بر روي زمين قرار داد. راوي گويد: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود را مشاهده فرمود كه همه بر روي خاك افتاده اند و جان به جان آفرين سپرده اند تصميم عزم فرمود كه با نفس نفيس با گروه بد نهاد، جهاد نمايد و نداي بي كسي در داد كه آيا كسي هست كه از حرم رسول پروردگار عالميان ، دفع شرّ ياغيان و ظالمان نمايد؟ آيا خداپرستي هست كه در ياري ما اهل بيت از خداي متعال بترسد و ما را تنها نگذارد؟ آيا فريادرسي هست ك به فريادرسي ما اميد لقاي پروردگار را داشته باشد؟ آيا اعانت كننده اي هست كه به واسطه ياري ما، به ما اميدوار شود به ثوابها و اجري كه در نزد خداي تعالي موجود است ؟ شهادت حضرت علي اصغر پس زنان حرم و دختران محترم رسول اكرم صداها به ناله و گريه بلند نمودند. آن حضرت با دل پر از حسرت ، به سوي خيمه رجعت نمود و زينب خاتون عليهاالسّلام را فرمود كه فرزند دلبند صغير مرا بياور تا با او وداع نمايم و چون او را آورد، امام مظلوم طفل معصوم را گرفت و همين كه خواست از راه راءفت و كمال مرحمت خم شده او را ببوسد، حرمله بن كاهل اسدي پليد - لَعَنَهُ اللّهُ - از خدا حيا ننمود تيري به جانب آن نوگل بوستان احمدي انداخت كه تير به گلوي نازك آن طفل معصوم اصابت نمود به طوري كه گويا گلو را ذبح نمايند، گوش تا گوش پاره نمود. پس آن حضرت با كمال غم و حسرت ، به زينب خاتون ، فرمود: اين طفل را بگير؛ پس امام عليه السّلام هر دو دست را در زير گلوي طفل گرفت چون پر از خون شد به سوي آسمان پاشيد، آنگاه فرمود: آنچه كه بر من اين مصائب را آسان مي نمايد آن است كه اين مصيبت بزرگ در حضور پروردگار عادل نازل مي گردد. امام باقر عليه السّلام فرمود: از آن خون طفل معصوم كه امام عليه السّلام به آسمان پاشيد، حتي يك قطره هم روي زمين نيفتاد! راوي گويد: تشنگي بر امام شهيد به غايت شديد گرديد، آنحضرت خود را به بلندي مُشْرف بر فرات رساند تا داخل فرات گردد، در آن حال برادر آن امام ناس جناب ابوالفضل العباس ، در پيش روي آنحضرت حركت مي كرد. در اين هنگام لشكر ابن سعد تبهكار سر راه بر فرزند احمد مختار، گرفتند مردي از قبيله (بني دارم ( تيري به جانب جناب سيّدالشهداء عليه السّلام انداخت كه آن تير در زير چانه شريف آن شهيد راه دين حنيف محكم بنشست . پس تير رابيرون كشيد و هر دو دست مبارك را در زير چانه مجروح نگاه داشت و چون پر از خون شد، به سوي آسمان انداخت و اين مناجات را به درگاه قاضي الحاجات ، مَرْهَم دل مجروح ساخت كه الها! به سوي تو شكايت مي آورم از آنچه از ظلم و ستم نسبت به فرزند دختر پيغمبرت به جا مي آورند. شهادت حضرت عباس عليه السّلام پس از آن ، شجاع محكم اساس برادرش عبّاس را از او جدا نمودند كه آن روباهان در ميان آن دو فرزند اسداللّه الغالب ، حايل شدند و از هر جانب بر دور جناب ابوالفضل عليه السّلام گردآمدند و ايشان را احاطه نمودند تا آنكه آن كافران غدّار فرزند حيدر كرّار، عباس نامدار را مقتول و قرة العين بتول را در مصيبت برادر، ملول نمودند. امام حسين عليه السّلام در شهادت برادر با جان برابر خود، دُرّهاي سيلاب اشك چو رود جيحون از ديده بيرون ريخت ، و گريه شديد در عزاي آن مظلوم وحيد، نمود.(20) راوي گويد: امام عليه السّلام پس از شهادت برادر گرامي ، آن منافقان را به ميدان جدال و قتال طلبيد و هر كس از آن روباه صفتان اَشرار در مقابل فرزند اسداللّه حيدر كَرّار، مي آمد، امام اَبرار به ضربت شمشير آتشبار، او را به بِئْسَ القرار، مي فرستاد تا آنكه از اجساد پليد آن كُفّار، مقتول عظيمي در ميدان جنگ فراهم آمد ودر آن حال حضرت بدين مقال گويابود: خلاصه ، بعضي از راويان اخبار در بيان شجاعت آن فرزند حيدر كرار، تعجب خود را چنين اظهار نموده اند كه به خدا سوگند، هرگز نديدم كسي را كه دچار لشكر بسيار گرديده و دشمنان بي شمار او را در ميان احاطه نموده باشند با آنكه فرزندان و اهل بيت و اصحاب او شربت مرگ نوشيده و به دست دشمنن مقتول گرديده باشند كه قوي دل تر باشد از حسين بن علي عليه السلام . در اين حال بود كه مردان كارزار بر آن جناب حمله آوردند، پس آن حضرت نيز با شمشير تيز به آنها حمله نمود، چنان حمله اي كه از ضربت شمشير آتشبارش بر روي هم مي ريختند و صف ها را مي شكافتند مانند آنكه گرگي بي باك در ميان گله بزها، به خشمناكي در افتد و حمله بر آن منافقان سنگدل ، آورد هنگامي كه سي هزار نامرد به عدد كامل بودند از پيش روي آن حضرت ، مانند انبوه ملخ ‌ها فرار را بر قرار اختيار مي نمودند. سپس آن امام بي يار در مركز خونين قرار گرفت و فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله (. امام ع همچنان با آنها جنگيد تا آنكه لشكر شيطان حايل گرديد در ميان آن حضرت و حرم مطهر رسول پروردگار عالميان و نزديك به خيمه ها و سراپرده ها رسيدند، پس آن معدن غيرت الله ، فرياد بر گروه دين تباه ، زد كه : (ويحكم ...(؛ اي پيروان آل ابوسفيان ! اگر شما ر دين نيست و از عذاب روز قيامت ترس نداريد، پس در دنيا خود از جمله آزاد مردان باشيد. و رجوع به حسب هاي خود نماييد چنانكه گمان داريد اگر شما از عرب هستيد. راوي گويد: شمر پليد فرياد زد كه اي فرزند فاطمه زهرا عليه السّلام چه مي گويي ؟ امام عليه السّلام فرمود: مي گويم من با شما جنگ دارم و شما با من جنگ داريد و زنان را گناهي نيست ، پس اين سر كشان و جاهلان و ياغيان خود را نگذاريد متعرض حرم من شوند مادامي كه من در حال حياتم شمر گفت : اين حاجت تو رواست اي پسر فاطمه ! پس آن جماعت بي دين همگي قصد امام مبين نمودند و آن فرزند اسدالله حمله برگروه اشقيا، نمود و آنان حمله به سوي آن مظلوم آوردند و در اين حال تقاضاي شربتي از آب از آن بي دينان بي باك نمود ولي ايده اي نبخشيد تا آنكه هفتاد و دو زخم بر بدن شريفش وارد گرديد. امام عليه السّلام ساعتي بايستاد كه استراحت نمايد و از صدمه قتال ، ضعف بر جنابش مستولي شده بود پس در همان حال كه آن حضرت ايستاده بود، سنگي از جانب دشمنان بر پيشاني مباركش اصابت نمود و خون جاري گشت ، امام جامع خود را گرفت كه خون را از پيشاني شريف پاك نمايد تيري سه شعبه به جانب حضرت آمد و آن تير بر قلبش كه مخزن علم الهي بود نشست ! حضرت فرمود: (بسم الله ...( سپس مبارك به سوي آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! تو مي داني كه اين گروه مي كشند آن كسي را كه نيست بر روي زمين فرزند دختر پيغمبري به غير او. پس آن تير را گرفت و از پشت سر بيرون كشيد و خون مانند ناودان از جاي آن جاري شد و آن جناب را توانايي بر قتال نمانده بود و از كثرت  زخمها و جراحات ، ضعيف و ناتوان گشته بود لذا قدرت جنگيدن را نداشت و هر كس نزديك ايشان مي آمد براي اينكه مبادا در قيامت با خدا ملاقات نمايد در حالي كه خون آن مظلوم برگردنش باشد، باز مي گشت و از آنجا دور مي شد تا آنكه مردي از طايفه (كنده ( آمد كه نام نحسش مالك بن يسر بود آن زنازاده چند ناسزا به زبان بريده جاري كرد و ضربت شمشير بر سر مباركش فرود آورد كه عمامه امام شكافته شد و عمامه اش از خون لبريز گشت . شهادت عبدالله بن حسن عليه السّلام راوي گويد: امام عليه السّلام از اهل حرم دستمالي را طلب فرمود و سر مبارك را با آن محكم بست و كلاهي طلبيد كه عرب آن را (قلنسوه ( مي نامند و آن را هم بر فرق همايون نهاد و عمامه را بر روي آن پيچيد و ملبس به آن گرديد و بار ديگر عزم ميدان نمود پس لشكر اندكي درنگ نمود، باز آن بي دينان بي شرم رجوع كردند و حضرت امام را احاطه نمودند و عبدالله فرزند امام حسن عليه السّلام كه طفلي نا بالغ بود از نزد زنان و از حرم امام انس و جان ، بيرون آمد و مي دويد تا در كنار عموي بزرگوار خود حسين مظلوم بايستاد زينب خود را به او رسانيد و خواست كه او را به سوي حرم باز گرداند ولي آن طفل امتناع شديد نمود و گفت : به خدا قسم ! هرگز از عموي خويش جدايي اختيار نمي كنم و از او تنها نمي گذارم ! در اين هنگام ، (بحربن كعب ( يا بنابر قول ديگر (حرملة بن كاهل ( همين كه خواست شمشير بر امام عليه السّلام فرود آورد، عبدالله خطاب به او گفت : واي بر تو! اي زنازاده بي حيا! تو مي خواهي عمويم رابه قتل رساني ولي آن ولدالزنا بي حيا، از خدا و رسول پروا ننمود و شمشير را فرود آورد و آن كودك دستش را در پيش شمشير سپر ساخت و دستش به پوست آويخت و فرياد وا امام بر آورد. حضرت امام او را گرفت و بر سينه خود چسانيد و فرمود: اي فرزند برادر! بر اين مصيبت شكيبايي نما و آن را در نزد خداي عزوجل به خير و ثواب احتساب دار كه خدا تو را به پدر گرامي ات ملحق خواهد فرمود: راوي گويد: در اين اثناء حرمله كاهل حرام زاده تيري به جانب آن امام زاده معصوم انداخت كه آن تير گلوي آن يتيم را كه در آغوش عموي بزرگوارش بود، بريد و او جان بر جان آفرين تسليم نمود پس از آن شمر پليد به خيمه هاي حرم مطهر حمله نمود نيزه خود را به خيمه ها فرو برد و گفت : آتش بياوريد تا خيمه ها را با هر كس كه در آن است به شعله آتش سوزانم آن معدن غيرت الله ، حضرت امام فرمود: اي پسر ذي الجوشن ! ايا تو مي گويي آتش آورند كه خيمه ها را بر سر اهل بيت من بسوزاني ، خدا تو را به آتش دوزخ بسوزاند. در اين هنگام (شبث ( پليد آمد و آن شمر عنيد را از اين كار سرزنش نمود كه آن سگ بي حيا اظهار شرم نموده بر گشت . راوي گويد: امام به اهل بيت خود فرمود: جامه كهنه اي براي من بياوريد كه كسي در آن رغبت نكند، مي خواهم آن جامه را در زير لباسهايم بپوشم تا اينكه دشمنان بدنم را برهنه نسازند. پس چنين جامه اي آوردند كه عرب آن را (تبان ( مي گويند امام حسين عليه السّلام آن لباس را نپذيرفت و فرمود: نمي خواهم ، اين لباس كسي است كه داغ ذلت و خواري به او زده شده باشد سپس جامه كهنه اي آوردند امام عليه السّلام آن را پاره نمود و در زير جامه هاي خود پوشيد و علت پاره كردن آن لباس اين بود تا آن را از بدن شريف آن جناب بيرون نياورند و چون به درجه شهادت رسيد، آن را از بدن شريفش بيرون آوردند سپس آن حضرت لباسي كه نام آن در ميان عربا معروف به (سراويل ( است و از جنس حبره بود، طلب داشت و آن را پاره نمود و بر تن خود پوشيد و علت پاره كردن آن لباس ، اين بود تا آن را از بدن آن جناب بيرون نياوردند ولي وقتي شهيد شد، (بحربن كعب ( آن جامع را به غارت در ربود و امام عليه السّلام را برهنه از آن لباس رها كرد و از اعجاز آن حضرت اين بود كه دستهاي نحس بحر بن كعب ولدالزنا در فصل تابستان مانند دو چوب ، خشك مي گرديد و در زمستان چنان تر مي بود كه خون و چرك از آنها جاري مي شد و به همين درد مبتلا بود تا اينكه جان به مالك دوزخ سپرد. راوي گويد: چون حضرت امام در اثر زخمها و جراحات بسيار كه در بدن مباركش وارد گرديده بود ضعف و سستي بر حضرتش مستولي شد و از اثر اصابت تيرهاي بسيار بر بدنش ، مانند خارپشت به نظر مي آمد در اين موقع ، صالح بن و هب مري (يا مزني ) بي دين با نيزه بر تهيگاه امام مبين زد كه آن مظلوم از بالاي اسب بر زمين افتاد و بر گونه راست صورت بر روي خاك كربلا قرار گرفت . درباره آن غيرت الله از روي خاك برخاست و جون كوه استوار بايستاد رواي گويد: علياي مكرمه زينب خاتون عليه السّلام در آن حال از خيمه هاي حرم بيرون دويد در حالتي كه ندا مي داد: اي واي برادرم ، واي سيد و سرورم واي اهل بيتم ! اي كاش آسمان بر زمين مي افتاد و كوهها بر روي سطح زمين ريزريز مي گرديد رواي گويد: شمر پليد به آن گمراهان عنيد صيحه كشيد كه در حق اين مرد چه انتظار داريد، چرا كارش را تمام نمي كنيد؟ در اين هنگام يك مرتبه گروه بي دين از هر طف بر امام تشنه جگر، حمله ور گرديدند و او را محاصره نمودند (زرعت بن شريك ( مشرك ، ضربتي بر شانه مبارك امام عليه السّلام زد و حضرت سيدالشهدا نيز ضربتي بر او زد و او را بر روي زمين انداخت و به جهنم و اصل گرداند. والدلزناي ديگر، ضربت شمشيري بر دوش مقدس آن حضرت آشنا نمود كه از صدمه شمشير آن زبده سر، حضرت اباعبدالله عليه السّلام آن آسمان وقار، به روي خود كه بر آينه انوار جمال پروردگار بود بر زمين افتاد و در چنين احوال آن مطهر جلال ايزد متعال ، از حال رفته و خسته و ضعيف گرديده بود و گاهي بر مي خاست و زماني مي نشست ؛ در اين هنگام سنا، بن انس بي دين ، نيزه بر چنبره گردن آن سر فراز ملك يقين ، شهسوار ميدان شهادت و نور چشم حضرت رسالت ، آشنا نمود به همين مقدار اكتفا ننمود، بار ديگر نيزه را بيرون كشيد و بر استخوان هاي سينه اش كه صندوق علوم لدني بود فرو برد سپس اشقي الاولين و الاخرين ، سنان مشرك لعين ، آن نقطه دايره بلا را نشان تير جفا نمود و آن تير بلا بر گلوي آن زيب سينه و آغوش سيد دو سرا، وارد آمد و از صدمه آن ، گوشواره عرش رب الارباب بر فرش تراب قرار گفت . باز از غايت غيرت و مردانگي برخاست و بر روي زمين نشست و آن تير را از گلو بيرون كشيد و هر دو دستش را در زير گلوي مبارك مي گرفت و چون پر از خون مي گرديد بر سر و محاسن شريف مي ماليد و مي فرمود: كه به همين حال خدا را ملاقات مي نمايم كه به خون خود آغشته و حق مرا غصب نموده باشند پس عمربن سعد نحس لعين به خبيثي كه در طرف يمين او بود، گفت : واي بر تو! از مركب فرود آي و حسين را راحت كن راوي گويد: خولي بن يزيد اصبحي سرعت نمود كه سر مطهر امام عليه السّلام را از بدن جدا نمايد ولي لرزه بر بدن نحس نجسش افتاد و از آن فعل قبيح اجتناب نمود آنگاه سنان بن انس نخعي از اسب پياده شد و قصد قتل فرزند رسول و نور ديده زهراي بتول سلام الله عليها - را نمود، شمشير ظلم و جفا بر حلق خامس ال عبا، فرود آورد و به زبان بريده همي گفت : به خدا سوگند كه سر از بدنت جدا مي كنم و حال آنكه مي دانم تويي فرزند رسول الله صلي الله عليه واله و بهترين مردم از جهت پدر و مادر! پس آن شقي نا اميد از رحمت عام يزداني سر مقدس آن بنده خاص حضرت سبحاني را از بدن شريف جدا نمود.(22) خدا بر (سنان ( لعنت كنان و آنا فآنا عذابش را مضاعف گردانند. در مصيبت امام مظلومان و سرور شهيدان ، شاعر چنين گفته : (فاي رزية ...( يعني كدام مصيبت است كه با مصيبت امام حسين عليه السّلام برابري نمايد؛ مصيبت آن هنگام بود كه دست ظلم سنان بي دين سر از بدن مطهر آن حضرت ، جدا نمود ابوطاهر محمدبن حسن برسي در كتاب (معالم الدين ( ذكر نموده كه حضرت ابي عبدالله جعفر بن محمدالصادق عليه السّلام فرموده آن هنگام كه مصيبت عظماي شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السّلام واقع گرديد، ملائكه به درگاه باري عزوجل سايه حضرت قائم - عجل الله فرجه - را اقامه نمود آن جناب را در حالتي كه ايستاده بود به فرشتگانش نشان داد و فرمود:به اين شخص انتقام خواهم كشيد از براي اين مقتول ! و در خبر وارد است كه همين سنان لعين را مختار بگرفت و بندبند انگشتانش را بريد و دستها و پاهايش را قطع نمود و ديگي از روغن زيتون براي هلاكت جان آن ملعون ، بجوشانيد و آن پليد را در ميان روغن انداخت و آن شقي در ميان ديگ به اظطراب بود تا به عذاب الهي واصل گرديد. راوي گويد: در آن ساعت كه حضرت سيدالشهداء عليه السّلام به درجه رفيع شهادت نائل آمد، گرد و غبار شديدي كه سياه و تاريك بود به آسمان برخاست و در آن ميان ، باد سرخي وزيدن گرفت كه چشم هيچ كس نمي توانست جايي را ببيند. لشكر دشمن گمان كرد كه عذاب خدا بر آنان نازل گرديده و ساعتي بر اين حال بودند تا آنكه غبار فرو نشست و اوضاع به حال اول برگشت . هلال بن نافع روايت كرده كه مي گفت : من با لشكر عمر سعد نحس ايستاده بودم كه شنيدم كسي را كه فرياد مي زند: ايها الامير! تو را بشارت باد كه اينكه شمر بن ذي الجوشن ، حسين را به قتل رسانيد. هلال گفت : من در ميان دو صف لشكر آمدم و بر بالاي سر آن جناب ايستادم در حالتي كه آن مظلوم مشغول جان دادن بود؛ به خدا سوگند كه هرگز نديده بودم هيچ كشته به خون خويش آغشته را كه در خوشرويي و نورانيت وجه ، بهتر از حسين عليه السّلام باشد و به تحقيق كه نور صورت و جمال هيئت او مرا از تفكر در كيفيت قتل آن جناب باز داشت و در آن حال خواهش جرعه آبي مي نمود، شنيدم كه كافري بي دين به آن سبط سيدالمرسلين عليه السّلام به زبان بريده اين گونه جسارت نمود كه به خدا آب نخواهي چشيد تا آنكه خود وارد دوزخ گردي و از آب گرم و سوزان جهنم بياشامي ! سپس من به گوش خود شنيدم كه حضرت امام عليه السّلام در جواب او فرمود: واي بر تو باد! من وارد بر دوزخ نمي شوم و از حميم دوزخ نمي آشامم بلكه به خدمت جد بزرگوارم و رسول عالي مقام خواهم رسيد و در خانه بهشتي كه از احمد مختار است با آن بزرگوار در منزلگاه صدق در نزد مليك مقتدر ساكن خواهم بود و از آبهاي بهشت كه خداي عزوجل در كتاب مجيد خود وصف فرمود كه گنديده و ناگوار نمي شود، خواهم آشاميد و به خدمتش شكايت مي كنم از آنكه دست خود را به خون من آلوديد و از كردار زشت كه به جا آورديد هلال گفت : آن بدكيشان همگي آن چنان به خشم و طغيان آمدند كه گويا خداي عزوجل در قلب يكي از آن بي دينان رحم فرار نداده است ؛ پس سر مطهر نور ديده حيدر و پاره جگر پيغمبر را از بدن جدا نمودند در حالتي كه با ايشان به تكلم مشغول بود - لعنهم الله و خذلهم الله - پس من از بي رحمي آن گروه به شگفت آمدم و گفتم : به خدا سوگند كه من هرگز در هيچ امري با شما اتفاق نخواهم نمود راوي گويد: پس از آنكه آن گروه لعين ، سبط سيدالمرسلين عليه السّلام را به تيغ ظلم مقتول كردند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، لشكر شقاوت آثار و آن جماعت قساوت كردار روي آوردند براي غارت لباسها و السلحه امام مظلومان و سرور شهيدان ، پيراهن آن يوسف زندان محنت و ابتلاء را اسحاق بن حويه حضرمي پرجفا، ربود و آن را به قامت نارساي نحس خود پوشانيد و از اعجاز آن شهيد راه بي نياز، بدن نحس آن روسياه به مرض برص سفيد مبتلا شد، به قسمي كه جميع موهاي بدن آن بدبخت پليد فرو ريخت و در روايت است كه دو پيراهن آن عزيز مصر شهادت ، جاي زياده از يك صد و ده جراحت از زخم تير و نيزه و شمشير، يافتند امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود: در جسد مطهر آن سرور جاي سي و سه طعنه نيزه و سي چهار ضربت شمشير يافتند. بحربن كعب تميمي بد نهاد، شلوار حضرت را به غارت برد و هم در روايت است كه آن كافر شرير از معجزه فرزند بشير و نذير، پاهاي نحسش فلج شد و خود نيز زمين گير گرديد عمامه آن سرور را كه رشك خورشيد انور بود ملعوني كه او را اخنس بن مرثد بن علقمه حضرمي ابتر مي گفتند از سر آن سرفراز منصب شهادت و فرزند ساقي كوثر برداشت و بعضي گفتند كه جابربن يزيد اودي ، عمامه امام را در بود و آن را بر سر خود پيچيد و از اثر ضياي آن عمامه مهر آسا، خفاش عقل و هوشش به ظلمتگاه عدم فرار نمود و آن ملعون ديوانه شد، نعلين بيضاي آن كليم طور سعادت را اسود بن خالد مردود بدتر از فرعون و نمرود، از پاي حضرت بربود. انگشتر سليمان ملك شهادت را به جدل بن سليم كلبي بيرون آورد و آن ظالم يهودي ، انگشت مبارك حضرت را - كه مدار عوالم امكان منوط به اشاره اراده حضرتش بود - با انگشتر قطع نمود! مختاربن ابي عبيده ، همين لعين را گرفته و دستها و پاهاي نحسش را بريد و آن سگ پليد در خون خود مي غلطيد تا روح جبينش تسليم مالك دوزخ شده هلاك گرديد - لعنه الله - قطيفه از خز كه با آن پرده دار حريم اسرار لدني بود، قيس بن اشعث ظالم جحود ربود. زره آن شير بيشه شجاعت را كه موسوم به (بتراء( بد، عمر سعد ابتر ببرد و چون آن سگ بدكردار به انتقام خون فرزند احمد مختار مقتول مختار گرديد، همان زره را به (ابي عمره ( قاتل آن لعين ، بخشيد. شمشير آن يكه تاز ميدان شفاعت را، (جميع بن خلق اودي ( شقاوت انباز، باز نمود و بعضي گفته اند كه مردي از بني تميم كه نام آن روسياه (اسودبن حنظله ( دين تباه بود شمشير را از ميان فرزند صاحب ذوالفقار باز نمود و به روايت ابن بي سعد، شمشير را (فلافس نهشلي ( برداشت و محمد بن زكريا گفته كه عاقبت آن شمشير به دختر حبيب بن بديل رسيد. البته شايان ذكر است كه آن شمشيري كه از جناب سيدالشهداء - عليه الاف التحية والثناء - در كربلا به غارت رفت سواي ذوالفقار حيدر كرار است ؛ زيرا ذوالفقار با ساير ذخاير و ودايع نبوت و امامت در خدمت امام زمان عليه السّلام مصون و محفوظ است و تصديق اين مدعا و صورت ما حكيناه را راويان اخبار و آثار بيان نموده اند. راوي گويد: كنيزكي از ناحيه خيمه هاي حرم محترم امام حسين عليه السّلام بيرون آمد. مردي به او رسيد گفت : يا امة الله ! اقايت كشته شد! آن كنيزك گفت : من صيحه زنان به سرعت نزد خانم خود رفتم و اين خبر وحشتناك را به ايشان دادم پس همه زنان برخاستند و در مقابل من آغاز ناله و فرياد بر آوردند. راوي گويد: لشكر اشقيا، مسارعت در غارت اموال ال رسول و قرت العين بتول نمودند و كار غارت به جايي رسيد كه از سر زنها، چادر مي ربودند دختران آل رسول و حريم آن جناب به اتفاق هم به گريه و ناله مشغول شدند و گريه در فراق كسان و احبا و دوستان خود مي نمودند حميد بن مسلم گويد: ديدم زني از قبيله بكربن وائل كه با همسر خود در ميان اصحاب عمر سعد لعين بود، وقتي ديد كه لشكريان بر سر زنان و حرم حسين عليه السّلام هجوم آورده اند و در خيمه ها داخل شده اند و به غارت اهل بيت مشغولند، شمشيري برداشته و به جانب خيمه ها شتافت و فرياد استغاثه بر آورد كه اي آل بكربن وائل ! آيا سزاوار است كه دختران رسول صلي الله عليه و اله را برهنه نمايند!؟ غيرت شما كجاست ؟! (لا حكم الا الله ، يالثارات رسول الله (!! شوهر اين زن او را گرفته و به خيمه اش برگردانيد. راوي گويد: پس از غارت خيمه ها طاهرات ، آن گروه شقاوت سمات ، زنان آل طاها را از خيمه ها بيرون نمودند و آتش ظلم و عدوان بر آن خيمه ها كه مهد امان و پناهگاه عالميان بود، بر افروختند و زنان با سر و پاي برهنه و غارت زده گريه كنان بيرون آمدند و در حالي كه با خواري به اسارت گرفته شده بودند مي گفتند: شما را به خدا قسم مي دهيم كه ما را بر قتلگاه حسين عليه السّلام بگذرانيد، دشمنان نيز اين تقاضا را قبول كردند و چون چشم زنان به آن شهيدان افتاد، فرياد صيحه بر آوردند و سيلي به صورت خود زدند راوي گويد: به خدا سوگند كه فراموش نمي كنم كه عليا مكرمه زينب خاتون عليه السّلام دختر علي مرتضي را كه بر حسين عليه السّلام ندبه مي نمود و به آواز حزين و قلبي غمگين صدا مي زد: اي خواجه كائنات كه پيوسته هد آيه ها و تحفه ها با درود نامحدود فرشتگان آسمان تقديم سده جلالت مي گردد، اينك اين حسين است كه به خون خود آغشته شده و اعضايش قطعه قطعه گرديده است و اينها دختران تو هستند كه اسير شده اند از اين ظلم و ستم ها به خداوند و به خدمت محمد مصطفي و علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء عليه السّلام شكايت مي برم ، يا محمد! اين حسين است كه در گوشه بيابان افتاده و باد صبا بر او مي گذرد و او به دست زنازادگان كشته شده است اي بسا حزن و اندوه من ! امروز احساس مي كنم كه جد بزرگوارم احمد مختار از دنيا رحلت نمود! كجاييد اي اصحاب محمد صلي الله عليه و اله !؟ اينك اين بي كسان ، ذريه مصطفي را به اسيري مي برند و در روايت ديگر وارد شده است كه مي گفت : يا محمد! اينك دختران تو اسير و ذريه تو كشته شده اند و باد صبا بر اجساد ايشان مي وزد و اينك حسين سر از قفا جدا گرديده عمامه و ردايش را از سر دوشش كشيده اند. پدرم فداي آن حسين كه در روز دوشنبه لشكرش به تاراج رفت . شايد اين كلمه اشاره باشد به روز سقيفه بني ساعده . پدرم به فداي آن حسين كه طناب خيمه هاي حرمش را بريدند. پدرم به فداي آن حسين كه به سفر نرفته تا اميد بازگشتش را داشته باشم و زخم بدنش طوري نيست كه مداوا توانم نمود جانم به فدايش كه با بار غم و اندوه از دنيا رفت . پدرم به فداي او كه با لب تشنه از دار دنيا رفت . پدرم به فداي او كه جدش محمد مصطفي است .

پدرم به فداي او كه فرزند زاده رسول الله آسمانهاست . پدرم به فداي او كه سبط نبي هدي است جانم به فداي محمد مصطفي و خديجه كبري و علي مرتضي و فاطمه زهراء سيده زنان . جانم به فداي آن كس كه آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع ديگر نمود تا او نماز گزارد. راوي گفت : به خدا سوگند! زينب كبري عليه السّلام با اين سخنان سوزناك دوست و دشمن را بگرياند سپس سكينه خاتون ، جنازه پدر خود حسين عليه السّلام را در آغوش كشيد، پس گروهي از اعراب جمع شدند و آن مظلومه را از روي نعش پدر جدا نمودند. راوي گويد: پس از شهادت امام مبين ، عمر سعد لعين در ميان اصحاب و ياران بي دين خود ندا در داد: كيست كه اجابت كند دعوت امير خود ابن زياد را درباره حسين به جا آورد و بر بدن او بتازد؟ پس ده نفر ولدالزنا اجابت آن لعين را نمودند و نامهاي نحس آن ملعونها عبارت است از: اسحاق بن حويه بي دين و او همان ملعون بود كه پيراهن از بدن شريف امام عليه السّلام ، بيرون آورد؛ اخنس بن مرثد بدائين ؛ حكيم بن طفيل سنبسي لعين ؛ عمرو بن صبيح صيداوي كافر؛ رجاء بن منفذ عبدي ؛ سالم بن خثيمه جعفي پليد؛ واحظ بن ناعم شقي ، صالح بن وهب جعفي جفاگر، هاني بن شبث حضر مي عنيد و اسيد بن مالك هالك - لعنهم الله اجمعين - پس آن لعينان ، سينه و پشت فرزند رسول را به سم اسبها خود پايمال كردند و در هم شكستند. راوي گويد: ده نفري كه جرات نموده و اسب بر بدن مطهر نور چشم حيدر تاختند به نزد ابن زياد بدنهاد آمدند و در بارگاه آن لعين ايستادند يكي از آن روسياهان كه نام نحسش اسيد بن مالك بود اين بيت را بخواند: (نحن رضضنا...(؛ يعني ماييم آن ده نفر كه اول پشت حسين و سپس سينه اش را به وسيله اسبهاي تيزرو، بلند قامت و قوي هيكل ، در هم شكستيم و خرد ساختيم ابن زياد پرسيد: شما چه كسانيد؟ گفتند: ماييم آن كساني كه اسبها را بر بدن حين تاختيم و او را پايمال مركبهاي خود نموديم به حدي كه استخوانهاي سينه اش را نرم و خرد كرديم راوي گويد: عبيدالله بن زياد حكم نمود كه جايزه اي ناچيز به آنها دادند از ابو عمرو زاهد مروي است كه گفت : آن ده نفر ملعون را چون نيك نظر نموديم همه آنها را حرام زاده يافتيم و وقتي مختار اين ده نفر را دستگير نمود، امر كرد تا دست و پاي آنها را با ميخهاي آهنين به زمين فروبستند و اسبها را بر پشت نحس آنها تاختند تا جان به مالك دوزخ سپردند. از ابن رباح روايت است كه گفت : مرد كوري را ديدم كه در روز شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السّلام در لشكر ابن زياد حضور داشت ، از او سؤ ال مي كردند از سبب نابينا شدنش ، او در جواب گفت : من با نه نفر ديگر از لشكريان در روز عاشورا در كربلا حاضر بودم جز آنكه من ته شمشير زدم نه تير انداختم و چون آن حضرت به شهادت رسيد من به سوي خانه خود برگشتم و نماز عشا را به جاي آوردم و به خواب رفتم پس در عالم رويا شخصي به نزد من آمد و به من گفت : رسول خدا عليه السّلام تو را طلب نموده ، به نزد پيامبر بيا. گفتم : مرا با رسول چه كار است !؟ پس آن شخص گريبان مرا گرفت و كشان كشان تا به خدمت پيامبر آورد. پس آن جناب را ديدم در صحرايي نشسته و آستين هاي خود را تا مرفق بالا زده و حربه اي در دست دارد و فرشته اي در پيش روي آن حضرت صلي الله عليه واله ايستاده و شمشيري از آتش در دست دارد و آن نه نفر ديگر هم حاضر بودند. آن فرشته آن نه نفر را به اين كيفيت به قتل رسانيد كه هر يك را ضربتي كه مي زد شعله آتش او را فرو مي گرفت و به درك مي رفت . پس من نزديك خدمت شدم و در حضور آن جناب به دو زانو نشستم و گفتم : (السلام عليك يا رسول الله (! آن حضرتت جواب سلام مرا نفرمود. مدتي دراز سر مبارك را به زير افكند سپس سرش را بلا نمود و فرمود: اي دشمن خدا! حرمت مرا شكستي و عترت مرا به قتل رسانيدي و رعايت حق را ننمودي و كردي آنچه كردي !!! پس من گفتم : يا رسول الله ! به خدا سوگند كه من نه شمشير زدم و نه نيزه به كار بردم و نه تير انداختم .

رسول خدا فرمود: راست مي گويي و لكن سياهي لشكر بودي و بر تعداد آنها افزودي آنگاه فرمود: به نزديك من بيا و چون نزديك شدم در خدمتش طشتي پر از خون ديدم ، پس حضرت فرمود: اين خون فرزندم حسين است و سپس از آن خون مانند سرمه در چشمانم كشيد و وقتي از خواب بيدار گشتم ، ديدم ديگر چشمم جايي را نمي بيند از حضرت صادق عليه السّلام مروي است كه مرفوعا از رسول خدا صلي الله عليه واله روايت نموده كه چون روز قيامت شود از براي فاطمه زهرا قبه اي از نور نصب مي نمايند و حسين عليه السّلام به محشر مي آيد در حالتي كه سر خود را بر روي دست گرفته و سر بر بدن ندارد و چون فاطمه عليه السّلام او را به اين شكل ببيند يك نعره مي زند كه هيچ فرشته مقرب و نه پيغمبر مرسل نمي ماند مگر آنكه همي به گريه مي افتند. سپس خداي عزوجل ، حسين عليه السّلام را به بهترين صورتها از براي فاطمه زهرا عليه السّلام مثل مي نمايد و در آن حال ، حسين عليه السّلام در حالي كه سر بر بدن ندارد به قاتلان خود مخاصمه مي كند سپس خداوند، كشندگان او را و آنانكه سر از بدن اطهرش جدا نمودند و يا به نحوي در ريختن خون آن مظلوم شركت داشته اند در مكاني جمع مي كند و من همه آنان را به قتل مي رسانم . سپس خداي عزوجل آنان را زنده مي كند باز جناب امير مؤ منان عليه السّلام همه ايشان را مقتول مي نمايد؛ باز زنده مي شوند و امام حسن عليه السّلام آن اَشقْيا را به قتل مي رساند و باز خدا ايشان را زنده مي كند پس امام حسين عليه السّلام آنان را به قتل مي آورد و باز زنده مي گردند پس احدي از ذريه ما باقي نمي ماند مگر آنكه هر كدام يك مرتبه آنها را به قتل مي رساند در اين هنگام غيظ و خشم ما فرو مي نشيند و اندوه و مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السّلام از خاطرها رفته و به فراموشي سپرده مي شود(24) پس از آن ، امام جعفر عليه السّلام فرمود: خدا رحمت كند شيعيان ما را، به خدا سوگند كه ايشان مؤ منان بر حق اند به خدا قسم ! آنها به واسطه درازي حزن و اندوه و حسرتشان ، در مصيبت با ما شريكند و از رسول خدا عليه السّلام مروي است كه فرمود: چون قيامت شود فاطمه زهرا عليه السّلام در حالي كه زنان اطرافش را گرفته اند، مي آيد، پس به او گفته مي شود داخل بهشت شو! فاطمه عليه السّلام مي گويد: من داخل بهشت نمي شوم تا آنكه بدانم بعد از رحلت من از دنيا، با فرزندم حسين عليه السّلام چگونه رفتار كرده اند. پس به او گفته مي شود: (انظري في قلب القيامة (؛ يعني به وسط صحراي محشر نظر نما! چون نظر نمايد حسين عليه السّلام را مي بيند ايستاده و سر در بدن ندارد. در اين هنگام فرياد بر مي آورد و من نيز از فرياد او به فرياد مي آيم و فرشتگان هم به فرياد مي افتند. و در روايت ديگر چنين وارد شده كه فاطمه زهرا عليه السّلام نداي (واولداه ، واثمرة فواداه ( بر مي آورد. در آن هنگام خداي عزوجل از براي داد خواهي فاطمه عليه السّلام ، به غضب مي آيد، پس امر مي كند آتشي را كه نام او (هب هب ( است و هزار سال افروخته شده تا آنكه به غايت سياه گرديده كه هرگز نسيم روحي در آن داخل نمي گردد و هيچ غم و اندوهي از درون آن خارج نمي شود پس خطاب به آن آتش مي رسد كه به مانند دانه ، آن كساني را كه حسين عليه السّلام را كشتند، بر چين ؛ آتش آنان را از ميان مردم بر مي چيند و چون در ميان آتش هَبْ هَبْ جاي گرفتند، آن آتش مانند اسب شيهه مي كشد و ايشان نيز به شيهه او، شيهه مي كشند و (هَبْ هَبْ( به نعره مي آيد و آنان هم به نعره او، نعره مي كشند و (هَبْ هَبْ( به شعله خويش به فرياد مي آيد و آنها نيز به فرياد او، فرياد مي كنند. پس ايشان به زبان گويا به سخن مي آيند كه پروردگار را، به چه علت ما را قبل از بت پرستان (25) ، مستوجب آتش نمودي ؟ از جانب رب العزة جواب به ايشان مي رسد كه آن كس كه مي داند مانند كسي كه نمي داند، نيست . سيد ابن طاوس - اعلي الله مقامه - مي گويد: اين خبر را ابن بابويه در كتاب ( عقاب الاعمال ( ذكر نموده و فرموده كه آن را در مجلد سوم كتاب (تذييل ( شيخ محدثين بغداد محمدبن نجار، كه در شرح حالات فاطمه بنت ابي العباس اءزدي است ، ديده ام سيخ مزبور به اسناد خود از طلحه روايت نموده كه او گفت : شنيدم از رسول خدا صلي الله عليه واله مي فرمود: موسي بن عمران - علي نبينا و عليه السّلام - از پروردگار خود سؤ ال نمود كه پروردگارا، برادرم هارون از دنيا رفته او را بيامرز پس خداي عزوجل وحي به سوي موسي فرستاد كه اي موسي بن عمران ! اگر از من درخاست نمايي كه اولين و آخرين مردم را بيامرزم ، مي آمرزم مگر كشندگان حسين بن علي بن ابي طالب عليه السّلام از پرودگار خود سوال نمود كه پروردگارا، برادرم هارون از دنيا رفته او را بيامرز. پس خداي عزوجل وحي به سوي موسي فرستاد كه اي موسي بن عمران ! اگر از من در خواست نمايي كه اولين و آخرين مردم را بيامرزم ، مي آمرزم مگر كشندگان حسين بن علي ابي طالب عليه السّلام .



بازدید : 19
[ یکشنبه 04 آبان 1393 ] [ یکشنبه 04 آبان 1393 ] [ محمود گلچوب فیروزجایی ]
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

.: Weblog Themes By graphist :.

::

اعضاء
ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟



عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
دعای فرج آقا امام زمان (عج)

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

زیارت عاشورا
اهالی موسی بن جعفر(ع) باقرتنگه
خبرنامه پیامکی بسیجیان
داستان های روزانه
درباره وبلاگ

پایگاه مقاومت بسیج معلم شهید علیجان خدابخشی

آرشيو مطالب
آمار سایت
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 2 نفر
كل بازديدها : 19,730 نفر
بازدید این ماه : 9 نفر
بازدید ماه قبل : 83 نفر
کل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 98 عدد
كل اعضا : 1 عدد
افراد آنلاین : 1 نفر
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک